خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

صبح، میدان هفت تیر

دنبال یک مانتوی تابستانی هستم که هم خنک باشد و هم بتوانم در دادگاه بپوشم اما ویترین مانتوفروشی های هفت تیر، آنقدر توجهم را جلب می کند که مانتو خریدن یادم می رود. مانتوهای قرمز، سفید، آبی تند، بنفش جیغ، سرخابی، همه تنگ و کوتاه، از ویترین ها سر در آورده اند. حتی یک جا یک سارافون قرمز در ویترین می بینم. پارسال همین موقع هم دنبال مانتوی تابستانی بودم  و یادم نمی رود که نه فقط در ویترین ها که در داخل مانتو فروشی های 7 تیر هم نمی توانستی حتی یک مانتوی قرمز پیدا کنی و برای مانتوی سفید یا آبی باید خیلی می گشتی. اگر از فروشنده ها سراغ سارافون را می گرفتی می گفتند فروش سارافون ممنوع است؛ مانتو فروشی سرخپوشان را هم دو هفته ای به خاطر فروش مانتوهای مصداق تبرج بسته بودند. اما امسال، نسیم انتخابات نه تنها گشت های ارشاد را کلا با خود برده بود، بلکه مانتوهای مشکی و بلند و به قول خودشان مجلسی را هم به دورترین نقطه مغازه ها پرتاب کرده بود. خواستم با موبایلم چند تا عکس بگیرم از آثار وزیدن نسیم انتخاباتی، که یک دفعه مردی که روی سکوی جلو ویترین مانتو فروشی عاج نشسته بود داد زد: خانوم نگیر! عکس نگیر! 

- چرا؟!

- می گم نگیر! ممنوعه!

- مگه شما پاسبون هستید؟!

- خانوم مثل اینکه شما تازه از شهرستان اومدید نمی دونید هفت تیر کلا عکس گرفتن ممنوعه!

-….؟!

شب، درکه

چند تا مهمان عزیز داریم از شهرستان. همه روز به دنبال کارهایشان در خیابانها بوده اند و از گرما هلاک شده اند. می بریمشان درکه، برای شام و هوای خنک خوردن. وارد یکی از رستورانهای نرسیده به میدان درکه می شویم که تخت دارد و کنار رودخانه است. منو را می آورند و من از همه می پرسم چه می خورند. گارسون که می آید سفارش بگیرد، همانطور که دارم سفارشها را به او می گویم، شالم می افتد روی شانه ام. نوشتن را متوقف می کند و به من اشاره می کند و می گوید: خانم روسری تان!

- چی؟

- روسری تان افتاده!

همانطور که دوباره شال را می اندازم روی سرم می پرسم: خب این به کار شما ربطی دارد؟

- خانم مثل اینکه شما قانون اینجا را نمی دانید.

- چرا، اتفاقا می دونم که اگه روسری سرم نباشه، منو مجازات می کنند، نه شما رو!

- (کلافه) خانم مثل اینکه شما از خارج اومده اید!

-…..

نیمه شب، خانه

دم در خانه، دارم دنبال کلید می گردم؛ شالم می افتد روی شانه ام. با خودم می گویم: خدا سومیش رو به خیر کنه. احتمالا الان یه مردی پیداش می شه و می گه:

-خانم مثل اینکه شما از مریخ اومدید!

نوشته‌های قدیمی‌تر »